قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2538
تاريخ الفي ( فارسى )
مىپرسيد او در جواب تأخير مىكرد . تا سلطان ملول شده گفت : سبب اين همه تأخير چيست ؟ حسن جواب داد كه : دفتر ابتر شده . خواجه نظام الملك فرصت يافته گفت : من پيشتر به عرض رسانيدم كه در طبيعت او طيشى تمام است و سخنان او را اعتبارى نيست . سلطان رنجيده خواست كه حسن را گوشمالى دهد ، امّا چون اوّلا درصدد تربيت او شده بود ، اين معنى را در توقّف داشت . القصّه ، چون كار حسن صبّاح در مجلس از پيش نرفت ، آزردهخاطر بيرون آمده به ديارى رفت و از آنجا گريخته متوجّه اصفهان شد و در آن ولايت به خانهء رئيس ابو الفضل ، بنابر آنكه متعلّقان خواجه نظام الملك به اشارهء او در جستجوى او مىبودند ، پنهان شد . و رئيس ، مايل به صحبت او شده دعوتش مقبول افتاد و چندگاه با او به سر برد تا آنكه نوبتى حسن صبّاح در اثناى محاوره و مخاطبه ، حكايت سلطان و وزير در ميان آورده آهى سرد بركشيد و گفت : اگر دو يار موفّق مىداشتم مملكت اين ترك « 1 » و روستايى برهم مىزدم . ابو الفضل ، كه يكى از عظماى عقلاى روزگار بود ، با خود انديشيد كه : همانا به واسطهء كثرت زهد و عبادت دماغ حسن خبط يافته و مرض ماليخوليا بر وى استيلا گرفته ، و إلّا چگونه در خاطر كسى گذرد كه با دو كس در برابر سلطان ملكشاه ، كه حكم او از أنطاكيهء شام تا ولايت كاشغر جارى است ، آيد . رئيس ابو الفضل بىآنكه اين معنى بر حسن اظهار كند ، شب ديگر در وقت افطار شربت و غذايى ، كه تعلّق به قوّت دماغ داشت و ماليخوليا را زايل مىساخت ، حاضر گردانيد . حسن صبّاح به سبب كمال فطنتى كه داشت دانست كه رئيس الرؤسا ابو الفضل سخن او را بر خبط دماغ و جنون حمل نموده در مقام معالجه درآمده . بالضّروره ، همان شب از منزل رئيس عزم رحلت نمود و هرچند رئيس مبالغه نمود كه مفارقت جايز ندارد ، قبول نكرده متوجّه مصر گشت . و در تاريخ حافظ ابرو مسطور است كه از حسن صبّاح ، كه طايفهء اسماعيليهء نزاريّه « 2 » از وى به « سيّدنا » تعبير مىنمايند ، منقول است كه مىگفت كه از بدايت كودكى و ايّام هفت سالگى ، همّت بر تحصيل علم و اكتساب فضايل مقصور بود و من همچون پدران خويش ، در سلك شيعهء اثنىعشرى انتظام داشتم . مرا با يكى از رفيقان ، كه او را اميره ضرّاب « 3 » گفتندى ، اتّفاق صحبت افتاد و اساس محبّت ميان من و او استحكام يافت . عقيدهء من آن بود كه اسماعيليهء در روش مذهب موافق فلاسفهاند ؛ چه ، اكثر قول ايشان را موافق فلاسفه مىيافتم و كتب
--> ( 1 ) . گويند حسن صبّاح مىگفت كه تركان جنّاند نه انسان ؛ - تاريخ ايران ، پژوهش دانشگاه كيمبريج ، ج 5 ، ص 402 . ( 2 ) . اسماعيليهء نزاريّه مربوط است به نزار پسر المستنصر باللّه خليفهء فاطمى مصر ( 427 - 478 ه . ق ) كه پس از مرگ المستنصر باللّه ما بين دو پسرش نزار و مستعلى بر سر خلافت نزاع درگرفت و پس از مغلوب و اسير و كشته شدن نزار ، يارانش در اطراف پراكنده شدند و مردم را به خود جلب كردند . ( 3 ) . هر سه نسخه : اميره صراف .